تبلیغات
آب یعنی ماهی - گفتگو با كیهان بچه ها، سال 86
دوشنبه 24 آبان 1389

گفتگو با كیهان بچه ها، سال 86

   نوشته شده توسط: محمدکاظم مزینانی    نوع مطلب :گفتگوهای بی گفتگو ،

 

 

یك: شاید باور نكنید.مجله ی كیهان بچه ها در كودكی من یك اتفاق بود؛اتفاقی با شكوه و غم انگیز.با شكوه ،چون هفته به هفته آن را می لیسیدم و بعد پاره اش می كردم.یعنی مجله ی كودكی ام را با بغض و ناراحتی ،جر می دادم و می ریختم توی نهر شاعرانه ای كه آن طرف تر از خانه مان روان بود و می رفت به سوی كوچه باغ های شعر و رویا.به خاطر همین است كه می گویم غم انگیز. چون پدرم نه تنها با فرهنگ شاهنشاهی دهه ی پنجاه، میانه ای نداشت كه از آن بدش هم می آمد و هرگز اجازه نمی داد كه بچه هایش خریدار و خورنده ی محصولات فرهنگی آن نظام باشند.حالا كاری نداریم كه خودش خواننده ی هر روزه ی روزنامه ی كیهان بود كه روزنامه فروش،با موتور سیكلت خورجین دار، به در خانه مان می آورد.البته شاید  از نظر خودش،ایرادی نداشت روزنامه ی همان موسسه ای را بخرد و بخواند كه كیهان بچه ها را برای كودكان منتشر می كرد.احتمالا به این دلیل كه فكر می كرد آن اندازه رشد كرده كه با خواندن  مطالب آن روزنامه،از راه بدر نشود،اما ما بچه ها....

آری این جوری بود كه هر چهار شنبه- چون روزنامه،یك روز دیرتر به شهرستان می رسید- ، از پول توجیبی ام، پنج ریال به روزنامه فروش می دادم و مجله ی دوست داشتنی ممنوعه ام را پنهانی می خریدم.مجله ای كه پنهانی می خواندمش و یواشكی می ریختمش توی نهر آب ؛ همان نهری كه سال ها بعد، من را با خودش برد به دفتر همان مجله ی ممنوع !

 حالا دیگر انقلاب شده بود و از نظام پادشاهی خبری نبود. آقایی به نام امیر حسین فردی پشت میز سردبیری مجله ی كیهان بچه ها  نشسته بود.سردبیری كه از جنس آدمیزاد بود ،نه مثل آن سردبیری كه در همان روزها ی كیهان بچه هایی كودكی، فكر می كردم هر روز با شاه از آن نوشابه های راز دار می ریزند توی لیوان هایی به شكل گیلاس و قه قه زنان سر می كشند و آن قدر آدم های بدی هستند كه داستان های دنباله دار در مجله چاپ می كنند و بچه های معصوم و بی گناه را سر كار می گذارند ،در حالی كه بچه های خودشان اصلا مجبور نیستند هفته به هفته صبر كنند تا بفهمند كه آخر داستان های دنباله دار چه جوری تمام می شود،چون پدرشان همه ی قصه را یكجا می دهد به آنها تا بخوانند؛از همه مهم تر،آنها مجبور نبودند مثل من، مجله را بعد از خواندن،پاره كنند.

خدا بیامرزد پدرم را ! كاش زنده می بود و می دید كه پسرش حالا در همان مجله ی ممنوعه به كار مشغول شده و خدا بیامرزد دوست پدرم–سید حسن شاهچراغی – را كه پارتی بازی كرد و این جوان تازه دانشجو شده ی شهرستانی را،به آقای سردبیر معرفی كرد و قول داد كه آینده ی درخشانی دارد و مطمئن است كه از این پیشنهادش پشیمان نخواهد شد  و ...(چه خوب شد كه هر دوی آنها زنده نماندند تا ببینند ...)

 

دو: امیر حسین فردی،آقای سردبیر ،با همان خودكار مشكی معروفش، شكوه قاسم نیا،كه مثل یك كاشف، كه سرزمین جدیدی را (مثلا به نام شاپرك) در دل اقیانوس ها كشف كرده باشد،سعی در حفظ و نگهداری آن داشت .احمد غلامی ،كه به یك معنی،معاون سردبیربود وبه یك معنی، قصه نویس؛حسین فتاحی ،كه آن قدر آرام بود كه بود و نبودش در مجله-نه در ادبیات كودك و نوجوان- فرقی نمی كرد. طیبه صالحی،كه با بودن او، فقر لبخند نداشتیم. مژگان شیخی،كه مثل یك ابر كوچك همیشه گوشه ی آسمان مجله، آماده ی باریدن بود.آقای فلاح پور،مسئول صفحه بندی و آقای ریاضی ،رابط میان مجله و چاپخانه و از همه گذشته،ابوالحسن اخوان، كودك-مردی تنومند،بازمانده از دوران های نخست كیهانی.

به این اسم ها،اضافه كنید جمع زیادی از شاعران و قصه نویس ها و نقاش هایی را كه مثل ارواح  عاقبت به خیر شده،شعر و داستان و نقاشی به دست، دائم در حال آمد و شد در آن فضای كیهانی بودند.

 

سه: حجم انبوهی از نامه ها،ما را با انواع گوناگون مخاطب ها،ارتباط می داد.نامه هایی كه پس از دسته بندی  در اختیار اعضا قرار می گرفت.حتی در دوره ای، من مسئول جوابگویی به نامه ها بودم كه با ذوق و شوق به نامه ها جواب می دادم وحتیسعی می كردم در  این زمینه هم از خود خلاقیت نشان بدهم؛این كار، نكته های زیادی به من آموخت و  چه خاطره ها ی خوشی از آن دوران دارم!

 

چهار: خوانندگان آن دوران ،علاقه ی زیادی به چاپ شدن نوشته شان داشتند و میل به اظهار وجود،در آنان قوی بود.آن موقع ها مثل حالا نبود كه رایانه و ماهواره وجود داشته باشد و بچه ها به راحتی یك كلیك كردن ،به دنیاهای تازه قدم بگذارند ،با هر جا دلشان بخواهد ارتباط برقرار كنند و احساس فردیت و عظمت و بزرگی به آنها دست بدهد.آن موقع ها مجله برای بچه ها گذرگاهی بود برای وارد شدن به دنیای جادویی واژه ها و رنگ ها.دنیای  اسرار آمیز شعر و داستان هایی كه مثل ستاره های دنباله دار،بچه ها را می بردند به كشف سر آغاز خلقت؛لحظاتی كه حاصل كشف و خلاقیت شاعران و نویسندگان و نقاشانی بود كه با همه ی وجود می خواستند پنجره هایی تازه به بچه ها ببخشند.

این جوری بود كه مجله –در دورانی كه یكه تاز بود و بدون رقیب-برای بچه ها-كه با  نسل خود ما چندان فاصله ای نداشتند-راز آمیز بود و مقدس.طوری كه سه شنبه ها برای شان روزی بود آیینی،تا به پیشواز مجله ای بروند كه می شد همه ی آن را لیسید ،بایگانی اش كرد و حتی آن را به درون نهر آب انداخت!.بچه هایی نه مثل حالا...بگذریم!

 

پنج: فكر می كنم بزرگترین ایراد مجله،همین است كه تا به حال تعطیل نشده است.چرا؟چون به موجودیتش وابسته است به موسسه ای كه در هر حال باید وجود داشته باشد و بود و نبودش به  اراده ی خوانندگان ،وابسته نیست.كاش مجله ی كیهان بچه ها وابسته بود به قانون ساده و پیش پا افتاده ی عرضه و تقاضا،نه قانون پیچیده ی تقاضا و عرضه!

 

شش: آرزوی بازگشت به آن روزهای خوب و باشكوه،مثل آرزوی بازگشت به دوران خوب كودكی است.من فكر می كنم امروزه دیگر جریان تولید و آفرینش هنری و ادبی مثل دوران گذشته،فقط در روند تولید یك مجله نمی تواند اتفاق بیفتد.روزگاری بود كه خلق یك شعر یا داستان و نقاشی وابسته بود به حضور در جمع؛جمعی كه مثلا در كیهان بچه ها به یكدیگر گره خورده بودند.آنان چكیده ی همه ی تجربه ها -نه تخصص ها-  بودندكه در روند زندگی حرفه ای و در جریان چاپ مجله، به دست آورده بودند.چرا كه ادبیات كودك در ایران،نوپا بود و تازهو از همه مهم تر،تجربی.اما حالا دیگر-چه به دلیل انباشت و تكثیر تجربه ها  و چه به دلیل رشد و توسعه ی ارتباطات-،این كار نه شدنی است و نه سودمند.

اكنون دیگر متاسفانه هر كدام از پدید آورندگان، روی به گذشته دارند و ازتجربه های جمعی گذشته-كه مهر تخصص خورده-،بهره برداری می كنند.انگار هر كدام از ما یك الگوی ازلی داریم كه پیوسته از آن كپی می كنیم

چه می توان كرد؟شاید بهتر باشد كه با زمان حال زندگی كنیم-یا حداقل نگاه كنیم-،به آینده بیندیشیم(می بخشید كه خیلی انشایی شد)و زیاد پای بند دوران خوب گذشته نباشیم.اشكال كار در همین جاست كه ادبیات كودك دائم می خواهد برگردد به دوران كودكی خودش.یعنی همان دنیای آرمانی كه برای خودمان ساخته ایم ؛واقعیتی كه چه بسا از آن گریزی هم نیست.

چه می توان كرد؟شاید تقدیر ما همین است كه باید هر كدام از ما را باگذشته و نقاط اوجی كه داشته ایم، بشناسند.اگر هم بخواهیم فرق داشته باشیم،باید مجسمه ای را كه از ما ساخته شده است،خراب كنیم.مثلا همین چند روز پیش،موسسه ای كه كارش چاپ كتاب برای كودكان و نوجوانان است،تازه ترین شعرهای من-جز سه تا از آنها- را رد كرد.چرا؟چون مزینانی" آب یعنی ماهی" كجا و مزینانی این شعرها كجا!آیا من مجبور نیستم كه خودم را تكرار كنم؟

 


sسعید
چهارشنبه 1 دی 1389 21:53
سلام آقای مزینانی
امیدوارم خوب و سلامت باشی. من وقتی 15 یا 16 سالم بود کتاب "پنج روز در نیمروز" شما رو خوندم و تا الان که سی سالمه این کتاب یکی از بهترین کتابهایی هست که خوندم. همیشه دوست داشتم که بتونم از شما بابت نوشتن این کتاب زیبا تشکر کنم. خوشحالم که امروز وبلاگ شما رو دیدم .
امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشید.
سعید.
پاسخ محمدکاظم مزینانی : آقا سعید
سپاس گزار از لطف شما
امیدوارم هنوز هم خواننده كتاب های من باشید. متن "پنج روز در نیمروز" در اینترنت نیز موجود است.
با تشكر
زنبوردار
یکشنبه 28 آذر 1389 01:02


کاظم جان سلام

پس چرا اینجا اینقدر سوت و کوره ؟
بد نیست این وبلاگو یه کمی شلوغش کنیها
پاسخ محمدکاظم مزینانی : سلام
مگر رنبورا رو بیاری اینجا تا شلوغش كنیم. البته خلوتی چیز دیگه است. مثل خلوتی سر كندوهات!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.