تبلیغات
آب یعنی ماهی - گفتگو با شرق
چهارشنبه 7 مهر 1389

گفتگو با شرق

   نوشته شده توسط: محمدکاظم مزینانی    نوع مطلب :گفتگوهای بی گفتگو ،

 شما با اولین كارتان یعنی آب یعنی ماهی به حوزه ی شعركودك و نوجوان در سال 68 روی آوردید.چطور شد كه با شعر آغاز كردید و چرا به سمت داستان هم گرایش بیدا كردید؟

البته از سال63 شعر گفتن را به شكل حرفه ای برای كودكان و نوجوانان شروع كردم.چاب آب یعنی ماهی بود كه در سال 69 اتفاق افتاد.دیگر اینكه،بیش از این یا همزمان با آن،سفرنامه ی بنج روز در نیمروز را نوشته ام كه در همان سال ها به چاب رسید.

اما اینكه چرا با شعر آغاز كردم،این از آن برسش های مقدری است كه باسخ به آن آسان نیست.می توان این برسش را با یك برسش باسخ گفت و آن اینكه:چرا با شعر آغاز شدم؟و جواب اینكه،خب،برای اینك كه شاعر بودم!مگر ما به اعتبار این كه شعر می گوییم شاعریم یا به خاطر شاعر بودن شعر می گوییم؟.دیدید جواب سوال شما چقدر آسان بود؟اگر می گویید نه،خب وقتی كه شعر مثل معجونی در هم جوش به قول مولانا،در دیگ دل آدم می جوشد،او باید چكار كند؟

اما اینكه چرا به داستان گرایش بیدا كردم،به این خاطر كه در ،داستان را جلیل ترین و گویا ترین بیان هنری و ادبی در جهان معاصر می دانم.به جرات می توان گفت كه هیچ ابزار هنری دیگری ـحتی سینما ـ نتوانسته مانند داستان،انسان معاصر را در خود بازتاباند.نقش و ارزش داستان از این نظر،یگانه و بی مانند است.دلیل دیگر اینكه همچون شعر، در داستان هم با جادوی كلام رو به روییم.از این گذشته، در جهان معاصر و به ویژه در سرزمین خودمان،داستان ابزاری است بسیار مناسب برای نو اندیشی،نوبینی و نوزیستن.داستان برای ما می تواند بلی باشد برای رفت و آمد بین جهان های قدیم و جدید؛راهی برای برون رفت از چالش های فكری و فرهنگی؛دستاویزی برای بیوند زدن مفاهیم و باورهای قدیم و جدید،و دست آخر،با كمك داستان ـ به مفهوم مدرن آن ـ می توان به تمامی عرصه های زندگی سرك كشید. می توان به دنیای مذهب و شخصیت های دینی با گذاشت و بازـ به ویژه در ادبیات كودك و نوجوان ـ می توان با خلق دنیاهای تازه،حس ها و تجربه های دینی را به كودكان و نوجوانان انتقال داد.تا كی می توان تنها به روایت و حكایت زندگی بزرگان دینی برداخت؟

 

به نظر شما این گونه فعالیت ها چه تاثیری بر كار نویسنده خواهد گذاشت؟

اگر نویسنده یا شاعر،ابزار كار خود را به خوبی بشناسد،از نگاهی نو برخوردار باشد و به دیدگاهی شخصی و تمایزات سبكی رسیده باشد،می تواند از هر دوی این ظرفیت ها ـچه شعر و چه داستان ـ بهره بگیرد.اما در صورتی كه به این سطح نرسیده باشد،همان بهتر كه از هر دوی این كار دست بكشد.

 

فكر می كنید دنیای شعر و داستان آنقدر به هم نزدیك است كه این فرصت ایجاد شود و یا ضعف یكی،باعث چرخش به سویث دیگری می شود؟

 

بیش از این تا اندازه ای به ای موضوع اشاره كردم.باید در نظر داشته باشیم ما در باره ی ادبیات كودك و نوجوان حرف می زنیم.چیزی كه این گونه  ادبی را از ادبیات به معنای عام جدا می سازد،این است كه ادبیات كودك و نوجوان به شدت كاركردی است.اصلا عامل اولیه ی آفرینش آن و در ادامه،چاب و انتشار ش،به اقتضای مخاطب است.در ادبیات عام،نویسنده تنها برای دل خودش می نویسد و بعد اگر دلش خواست و توانست،اثرش را به چاب می رساند.در حالی كه نویسنده ی كودك و نوجوان،در همه مراحل كار باید مخاطب را در نظر داشته باشد.از این نظر،شعر و داستان،هر دو ابزاری هستند برای انتقال حس و اندیشه شعر یا نویسنده به مخاطب؛نه صرفا ابزاری برای بیان حس و اندیشه. بله،مرز شعر و داستان در ادبیات كودك و نوجوان بسیار به هم نزدیك است.اما بهره گیری موفق از آنها،برمی گردد به میزان تخصص و تجربه ی نویسنده. نكته خودخواهانه دیگر اینكه،معمولا یك شاعر خوب می تواند قصه نویس خوبی شود ـنه باشد ـاما یك نویسنده نمی تواند شاعر خوبی هم باشد.موضوعی كه نمونه هایش فراوان است.

 

در نشریه غنچه كه در خصوص ادبیات كودك و نوجوان منتشر شده بود،گفته بودید كه شعر نوجوان،بدون حضور تفكر و شعور و شهود،اسیر ذوق زدگی شده و حس لذت،تقارن ذوق و ذهن است و عمق بخشیدن به شعر به وسیله ی فكر و شعور.منظورتان از ذوق زدگی چیست و این عمق بخشیدن چگونه میسر می شود؟

 

چه فرق وحشتناكی دارد دهه 70 و 80 ،به خصوص در كشور ما!ولی به هر حال حرف گفته شده در آن زمان همچنان به قوت خویش باقی است.ابتدا باید برسید كه چرا ما اصلا باید برای كودك و به ویژه نوجوان،شعر بگوییم؟اگر منظور بر آوردن حس لذت جویی است كه كتابخانه های ما بر است از شعرهای نابی كه برای نوجوانان مناسب است. از شعرهای سهراب گرفته تا سعدی.اما اگر قرار است نوجوان با خواندن شعری نوجوانانه،با تجربه ای حسی و عاطفی شریك گردد،نسبت به خود و جهان بیرامونش شناخت و شهود تازه ای بیابد،این شعر باید با شعور و شهود آمیخته باشد.اصلا در دنیای اینترنت و ماهواره و عصر انفجار اطلاعات ت،دنیایی واقعی كه به طرز شگفتی به دنیای مجازی نزدیك تر است؛با ابزاری جادویی مثل سرچ كردن یك واژه،شاعر نوجوان چه حرفی برای گفتن دارد؟در عصر خردِ خود بنیاد،سرشار از آموزه های فمینیستی و لیبرالیستی،دنیای وارونه شدن مفاهیم و باورهای همین بیست سال بیش،شاعر چه می تواند بگوید؟در دنیایی كه نوجوانان آن در زندگی آرمانی ندارند بلكه خود زندگی آرمان آنها ست،ما چه می توانیم بگوییم؟آیا شاعر نوجوان،با تكیه بر نگاهی بدرسالارانه،افلاطونی و نو افلاطونی،نگاهی مبتنی بر خیر و شر و حسن و قبح عقلانی و دوگانه ی فقر و غنا  ونوعی عرفان خود براندازانه؛آن هم در این زمان ماتریكسی،در زمانه برتری دادن خود بر هرچه خودی،زمانه همانند سازی ژنتیكی به جای همانند سازی آیینی،اصلا حرفی می تواند برای گفتن داشته باشد؟آیا می توان همچنان از دنیای یكی بود یكی نبود كه هیچكی بود هیچكی نبود جایش را گرفته،حرف زد؟آیا شاعر نوجوان كار دیگری به جز سكوت، كه آن هم خودش دنیایی دارد و ابراز حیرت و شگفتی، كه این هم خودش نعمتی است،بر می آید؟

 

شعر نوجوان دارای چه ویژگی هایی است و ریتم و قافیه در اشعار این گروه چه نقشی ایفا می كندو اصولا شعرها باید چگونه باشد و چگونه و تا چه حد مخاطب و خواستگاه های او را در نظر می گیرد؟

 

اگر منظور این است كه شعر نوجوان امروز چه ویژگی هایی دارد كه خیلی ویژگی ها دارد.مثلا هنوز در عصر روستاهایی به سر می برد با آسمانی آبی ویك ماه زیبا‌ ـنه ماهواره ـدر كنار چشمه سار و قناتی آواز خوان ـ نه چاه آب ـ

با مردمی همواره خوب،سوار بر چهاربایی مهربان ـ نه وانت باری درب و داغان ـ !شعر امروز از آفتی رنج می برد به نام ایستایی و جاماندگی.كه این هم شباهتی تام و تمام دارد به اوضاع جامعه.شعر نوجوان ما به شدت یكنواخت و تكراری شده و جز جرقه هایی گاه و بیگاه،چیزی از آن برنمی خیزد.

شعر نوجوان امروز،در فازی دیگر،در شهری به سر می برد بر دود و دم،شلوغ،با آدم هایی فردیت نیافته،مناسباتی نابسامان،طبقاتی بدون تشخص و هویت،خرده فرهنگ هایی نابهنجار؛شهری با یاكریم های دودآلوده و گربه هایی خواب آلود،شهری كه كودكانش كودكی نمی كنند،نوجوانانش نوجوانی نمی دانند و بزرگ سالانش كودكی نمی توانند.در این شهر،كلمه ی حقوق؛در بهترین حالت،یاد آور حقوق مالی است ،نه حقوق انسانی،تا چه برسد به بشری!خب،در چنین شهری،بسیاری از كودكان و و نوجوانان بی چهره اند و شاعر بینوا چاره ای ندارد جز اینكه دائما به چهره كودكی خودش دست بساید تا دست كم این چهره از یادش نرود.در چنین حال و احوالی،سرنوشت كتاب های چاب شده در این حوزه هم شنیدنی است.حكایت این كتاب ها،مثل آن یخ فروش نیشابور است كه در ظهر داغ تابستان،یخ می فروخت و می گفت:تمام شد و كس نخرید!

در چنین اوضاعی، كتاب ها تمام می شوند اما به واقع،كسی آنها را نمی خرد.

 

 

 


سجاد
شنبه 22 آبان 1389 21:03

سلام ..شهادت مظلومانه امام محمد باقر را خدمت شما تسلیت عرض میكنم

تو را به پنج چیز سفارش می كنم : اگر مورد ستم واقع شدی ستم مكن ، اگر به تو خیانت كردند خیانت مكن ، اگر تكذیبت كردند خشمگین مشو ، اگر مدحت كنند شاد مشو ، و اگر نكوهشت كنند ، بیتابی مكن .


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.