تبلیغات
آب یعنی ماهی - هزار و یک شبِ شهرزاد
یکشنبه 16 خرداد 1389

هزار و یک شبِ شهرزاد

   نوشته شده توسط: محمدکاظم مزینانی    

یک:

این، قصه ای است بازآفرینی شده از حکایت های هزار و یک شب.انتخاب شده از مجموعه ای که نامش را گذاشته ام: " هزار و یک شبِ شهرزاد "

دو:

حکایت های هزار و یک شب موجود، به نظرم تا حدود زیادی مردانه اند و یک طرفه. البته روایتگر این حکایت ها و قصه ها،زنی بوده به نام شهرزاد، اما مخاطب او، در درجه اول، یک مرد بوده، بعد پادشاه و از همه بدتر، به بیماری خودکامگی هم دچار بوده است.البته شهریار،خود نمادی بوده از یک جامعه و نظام مرد سالار و طبیعی بوده که شهرزاد با زبان و منطق خودش با او سخن بگوید.در حالی که اگر قرار بود شهرزاد خودش را روایت کند،حکایت هایش به مراتب زنانه تر و لطیف تر از کار درمی آمد و رنگ و بویی دیگر می یافت.

سه :

 به نظر من، در تحلیل هزار و یک شب، تاکنون از نکته ای بسیار کلیدی غفلت شده است و آن این که: در روند و فرایند روایت این قصه ها و حکایت ها، برای نخستین بار،یک مرد پادشاه، مجبور شده که ساکت و خاموش بنشیند و با تمام وجود،به حرف های یک نفر دیگر آن هم یک موجود مونث گوش فرادهد.این نکته در تحلیل روانشناختی اثر و شناخت نشانه گان " فرامتنی" آن  ، بسیار مهم و کلیدی است.

چهار:

 در عرصه یک فرهنگ مردسالار و در جریان گفتمان از بالا به پایین، هزار و یک شب،روایتی است که بر گفتمان رسمی،غلبه یافته و حتی آن را تلطیف ساخته است.از این دریچه، هزار و یک شب،روایت دختری است که قرار است زن شود و بمیرد،اما موفق می شود این چرخه را در هم بشکند.چرخه ای که حتی اگر قرار بر کشته شدن شهرزاد هم نبود،همچنان قربانی می گرفت.چگونه؟ با تبدیل زیباترین و لطیف ترین دختران به یک شی.به یک سایه، به یک شبح.به زنی که اجازه داشت فقط در چند شب از شب های سال،به بستر پادشاه راه بیابد.و در چنین چرخه ای، مگر عمر مفید یک زن،از یک شب تا سحر بیشتر بود؟خب آن زن نیز، خواه ناخواه با طلوع خورشید، نامریی و لاوجود می شد.دقیقا این جاست که اهمیت کار شهرزاد و ارزش هزار و یک شب، به روشنی به چشم می آید و می درخشد.

پنج:

به دلایل یادشده، و دلایلی دیگر که از حوصله بحث خارج اند ، کوشیدم که در بازآفرینی حکایت هایی چند از هزار و یک شب، آنها را به زاویه دید و نگاه و منظر زنانه نزدیک تر سازم. به گونه ای که 1- در زاویه دید، چرخش ایجاد شود 2- ساختار روایت ها- به ویژه در زمینه شخصیت پردازی و فضاسازی - امروزی تر و مدرن تر شود و ظرفیت داستانی تر پیدا کند.

داستان : مردی که بوزینه شد" یکی از همین داستان هاست.  اگر دوست داشته باشید، می توانید هزار و یک شب شهرزاد را در نیمه دوم امسال(1389) بخوانید.این کتاب، در انتشارات منادی تربیت در دست چاپ است.گروه سنی این اثر،از کودکان تا پیران را در بر می گیرد.

مردی که بوزینه شد!

زن، توی حیاط موهای خود را شانه می زد که در خانه به صدا درآمد.

- بله...؟

- ای بانو!گدایی هستم خسته و گرسنه.اگر تکه ای نان به من بدهی،دعایت می کنم.

در را باز کرد.مردی یک چشم ، پشت در ایستاده بود و شُروشُر عرق می ریخت. دلش سوخت. مقداری نان و حلوا برایش  آورد و پرسید:"پدرجان،چرا چشمت کور شده ؟"

- ای بانو،حکایتش طولانی است.اگر بگذاری روی این سکو بنشینم و نفسی تازه کنم، برایت می گویم.

زن،که حوصله اش سر رفته بود و از خدا می خواست با کسی دو کلمه حرف بزند، روی ایوان نشست و گوش سپرد به حکایت عجیب و غریب آن گدای یک چشم.

- ای بانو،من در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمدم.از کودکی با علوم مختلف آشنا شدم و هنرهای بسیاری آموختم؛چنان که در جوانی،از هم­سن و سال های خود،سر بودم.عمویم از هند،پیغام فرستاد که می خواهد دختر خود را به عقد من دربیاورد.پدرم هدیه های فراوان تهیه کرد و مرا با یک کشتی به طرف هند روانه ساخت.یک ماه روی آب ها بودیم تا به ساحل رسیدیم.سوار اسب شدیم و به طرف مقصد به راه افتادیم.ناگهان گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد و عده ای راهزن به ما یورش آوردند.چند نفر از کاروان ما کشته شدند و بقیه فرار کردند.هدیه های گرانبها نیز به غارت رفت.من هم زخمی و خونین،از کوهی بالا رفتم و در غاری پنهان شدم.یک هفته در آنجا ماندم تا  زخم هایم بهتر شد. شکمم را با خوردن خفاش ها سیر می کردم و از چشمه های داغ میان غار،آب می نوشیدم.

یک روز، از غار بیرون آمدم و آنقدر رفتم تا از شهر بزرگی  سر درآوردم.بی حال و گرسنه و ناراحت در شهر قدم می زدم که به دکان خیاطی رسیدم.از دیدنم به وحشت افتاد.سرگذشت خود را برایش تعریف کردم.مرا به خانه اش برد و مهربانی ها کرد.پرسید:" چه کاری از تو برمی آید؟" جواب دادم:" انواع علم ها و هنرها را می دانم،از خوشنویسی گرفته تا ادبیات و نجوم."

سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت:" این چیزها در این شهر خریدار ندارد.بهتر است تیشه و ریسمانی تهیه کنی و فردا با خارکن ها از شهر بیرون بروی و هیزم و خار جمع کنی.یادت باشد که ماجرای خود را به کسی نگویی که این شهر،پر از دزد و راهزن است و جانت به خطر می افتد!"

هر روز به بیابان می رفتم،مقداری خار و هیزم جمع می کردم، می فروختم و زندگی می گذراندم. روزی پای درختی را می کندم که چشمم افتاد به حلقه ای آهنی.خاک را کنار زدم.حلقه به تخته ای وصل بود.بلندش کردم.دهلیزی دیدم و نردبانی.پایین رفتم.به قصری رسیدم بسیار زیبا و جادویی.

از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم.ترسیدم.خواستم برگردم که صدایی به گوشم خورد:

- ای مرد،تو کی هستی؟آدمی زادی یا از طایفۀ از ما بهتران؟

به دنبال صدا گشتم.زنی از پنجره سرش را بیرون آورده بود و به من نگاه می کرد؛ انگار ماهِ توی آسمان بود.

من آدمی زادم ای بانو! تو کی هستی و اینجا چه می کنی؟

عجیب است،مدت هاست در این قصر زندگی می کنم و چشمم به آدمیزادی نیفتاده بود.نمی دانی چقدر از دیدن تو خوشحالم!

در را برایم کرد.چه قصری!هرچه می خواستی برایت آماده بود؛از شیر مرغ تا جان آدمی زاد. ماجرای خود را برای آن زن تعریف کردم.به گریه افتاد و هق­هق کنان گفت:" سرگذشت من از ماجرای تو غم انگیزتر است. من دختر پادشاه جزیرۀ آبنوسم.از کودکی پسرعمویم را دوست داشتم .شب عروسی ام با او، روی تخت دراز کشیده بودم که دیوی آمد و مرا برداشت و به این قصر آورد.با گریه و زاری، از او خواستم که آزادم کند.خندید و گفت: ""من از کودکی به تو علاقه داشتم و منتظر بودم تا چنین شبی از راه برسد و به چنگت بیاورم.ناراحت نباش،هرچه بخواهی برای تو در این قصر آماده است.نیازی نیست دست به سیاه و سفید بزنی.هر غذایی که هوس کنی،در یک چشم به هم زدن،برایت آماده می شود. این جارو خودش به حرکت در می آید و همه جا را جارو می زند.نیازی نیست ظرف های غذا را بشویی.آنها خودشان شسته می شوند.اگر از تنهایی حوصله ات سر برود،می توانی به این گوی شیشه ای نگاه کنی و از بسیاری اتفاق ها،باخبر شوی.من هر ده روز یک بار، به تو سر می زنم. اگر در این مدت، اتفاقی برایت افتاد،یا کار مهمی با من داشتی، فقط کافی است این تارِ موی  مرا آتش بزنی تا فوراً حاضر شوم.""

ای مرد،پنج سال است که در این قصر زندگی می کنم؛تنها و دلتنگ و گریان.الان ده روز از رفتن شوهر من،یعنی آن دیو لعنتی، می گذرد و دیر یا زود، سر و کله اش پیدا می شود.بهتر است تا نیامده از اینجا بروی.اگر بو ببرد که انسانی به این قصر پا گذاشته،روزگارمان را سیاه می کند.

دلم برای آن زن سوخت. نمی توانست همراه من از قصر بیرون بیاید.هر جا می رفت،دیو پیدایش می کرد و از او انتقام می گرفت. به حالش افسوس خوردم.دلم نمی آمد از او جدا شوم.

 - چرا نشسته ای؟!الان است که آن دیو لعنتی از راه برسد و هر دوی ما را نیست و نابود کند.زودتر از اینجا برو! من هم بالاخره راهی برای فرار از این زندان پیدا می کنم.

از دختر پادشاه جزیرۀ آبنوس خداحافظی کردم و به طرف دهلیز دویدم.هنوز پایم را روی نردبام نگذاشته بودم که صدای مهیبی به گوشم خورد.انگار پرنده بسیار بزرگی در قصر فرود آمد.فریاد گوشخراشی شنیدم که می گفت:" ای زن،چرا بوی آدمی زاد در قصر پیچیده؟"

با عجله از نردبام بالا رفتم، تخته را با خاک پوشاندم و خودم را به سرعت به خانه رساندم.

دست و پایم از ترس می لرزید و گلویم مثل کوزه ای سفالی خشک شده بود.به شدت احساس تشنگی می کردم.کاسه ای آب برداشتم،اما هنوز به دهانم نگذاشته بودم که کسی درِ خانه را کوبید.با ترس و لرز،پشت در رفتم.خیاط بود.خوشحال شدم.گفت:" کجایی مرد؟یک غریبه به مغازه ام آمده و می گوید: این کفش و تیشه را در کوچه پیدا کرده ام.به دنبال صاحبش گشتم،نشانی اینجا را دادند. باید به دست خودم این کفش و تیشه را به صاحبش برسانم."

پاهایم از ترس شل شد.اما چیزی به خیاط نگفتم.نمی خواستم در باره من فکرهای بد کند.

- بجنب مرد،آن بیچاره اکنون در مغازه نشسته و چشم به راه توست.

به سوی مغازه به راه افتادیم.دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.با خودم گفتم :حتماً آن دیو لعنتی از ماجرا بو برده و آمده تا از من انتقام بگیرد.

به مغازه رسیدیم. مرد غریبه ای، منتظر من نشسته بود.با دیدن او نفس راحتی کشیدم . تا چشم آن مرد به من افتاد،چنان دستم را فشار داد که از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم،خودم را در آن قصر زیرزمینی دیدم. دختر پادشاه جزیرۀ آبنوس، کبود و خونین، روی زمین افتاده بود و ناله می کرد.

با دیدن دیو، تنم به لرزه افتاد و مرگ را به چشم خودم دیدم.آنقدر عصبانی بود که چشم هایش مثل دو تکه زغال،گُر گرفته بود.ناخن های درازش را به طرف من گرفت و فریاد زد:

"پاداش خیانت به من مرگ است.این شمشیر را بگیر و این زن را بکش!"

شمشیر را گرفتم و به طرف زن رفتم. اشک و مهربانی در چشم هایش موج می زد. شمشیر از دستم افتاد.دیو چنان نعره ای کشید که زن بدبخت درجا خاکستر شد.

از حال رفتم و خودم را برای مردن آماده کردم.دیو جلو آمد و به من خیره شد.از چشم هایش آتش می بارید.گفت:" سزای این زن مرگ بود.البته از تو خیانتی ندیده ام و نمی توانم جانت را بگیرم،اما چون به قصر من پا گذاشته ای، نمی گذارم از اینجا سالم بیرون بروی. دوست داری تو را به شکل چه حیوانی دربیاورم؟"

به دست و پای دیو افتادم و التماس کردم که این بلا را به سر من نیاورد.به حرفم گوش نداد.دستم را گرفت و در یک چشم به هم زدن،روی کوه بلندی فرود آمدیم.  مشتی خاک برداشت،لب هایش را جنباند و خاک ها را پاشید روی بدن من.حال عجیبی پیدا کردم. قدم ناگهان کوتاه شد و از تمام بدنم،دانه دانه مو بیرون زد.ناخن هایم دراز شد و پشتم خمیده. از دیدن شپش ها در لابلای موهای بدنم،به وحشت افتادم. پوستم به شدت می خارید و دهانم مزۀ بدی می داد. به صورتم دست کشیدم؛ باورم نمی شد که به همین سادگی، به یک بوزینه تبدیل شده باشم.

قطره ای اشک از چشم گدای یک چشم بیرون افتاد و بغض گلویش را گرفت.می خواست به حرف هایش ادامه بدهد که ناگهان کسی در خانه را کوبید.گدای بیچاره از ترس ،زبانش بندآمد و بلند شد تا فرار کند.

- نترس،شوهر من است.مرد بدی نیست.حتماً از شنیدن سرگذشت عجیب و غریب تو خوشحال می شود.

زن رفت و در را باز کرد؛ تا چشم شوهرش به گدای یک چشم افتاد،اخم هایش تو هم رفت.زن ماجرا را برای او تعریف کرد و خواست که بنشیند و به سرگذشت غم انگیز این مرد گوش بدهد.با ناراحتی پذیرفت.رفتند و در مهمانخانه نشستند.زن سفره پهن کرد و برای آنها غذا آورد.موقع غذا خوردن،زن حکایت نیمه تمام آن مرد را برای شوهرش تعریف کرد.گدای یک چشم،لب هایش را لیسید و به حرف هایش ادامه داد:

دیو لعنتی،قاه قاه زنان،ناپدید شد و من ماندم و یک دنیا غم و دلتنگی.خجالت می کشیدم به خودم نگاه کنم.حالا باید چه کار می کردم؟ چه طور با آدم ها روبه رو می شدم؟جواب خانواده ام را چه می دادم؟

مدت ها، بی هدف به این طرف و آن طرف می رفتم.ریشه گیاهان را از زمین بیرون می کشیدم و می خوردم،اما همیشه گرسنه بودم.کم کم عادت کردم که شکمم را با حشرات و جانوران کوچک سیر کنم.وقتی موش ها را زنده در دهان می گذاشتم و می جویدم،حالم از خودم به هم می خورد.اما چاره ای نداشتم .هرطور بود باید شکمم را سیر می کردم.

ماه ها در کوه ها و بیابان ها سرگردان بودم.هر عقابی که در آسمان چشمش به من می افتاد،به طرفم حمله می کرد و هر جانوری که من را می دید،می خواست شکارم کند.

آنقدر راه رفتم تا به دریایی رسیدم بزرگ و زیبا.یک کشتی کنار ساحل لنگر انداخته بود؛ آمادۀ حرکت.پنهان از چشم آدم ها،از کشتی بالا رفتم و گوشه ای پنهان شدم.روز بعد، از گرسنگی مجبور شدم روی عرشه بیایم.دنبال غذا می گشتم که یک نفر، چشمش افتاد به من و آنقدر داد و فریاد کرد که سرنشین های کشتی،همگی دورم جمع شدند.آن مرد، شمشیری به دست ناخدا داد و گفت:" این بوزینه را بکش که وجودش در این کشتی شوم است و مایۀ بدبختی."

ناخدا به طرف من آمد.هرچه تلاش کردم با او حرف بزنم،نتوانستم.صداهایی زوزه مانند از گلویم خارج می شد. اشک از چشم هایم بیرون ریخت.ناخدا دلش برایم سوخت و گفت:" این بوزینه بیچاره به من پناه آورده،چه طور می توانم او را بکشم؟ هیچ کس حق ندارد به او آسیبی برساند."

از آن پس،لحظه ای از ناخدا دور نمی شدم.زبانش را می فهمیدم و هر کاری را که می گفت برایش انجام می دادم.او هم با من مهربان بود و اجازه نمی داد کسی به من آزاری برساند.ته ماندۀ غذای آدم ها را می خوردم و خوشحال بودم که در کنار آنها زندگی می کنم.بعضی شب ها، روی عرشۀ کشتی،به آسمان پرستاره خیره می شدم و از شدت غم و تنهایی،زوزه می کشیدم.وقتی به یاد خانواده ام می افتادم،آنقدر گریه می کردم که صورت پشمالویم خیس می شد.

یک روز کشتی در بندری ایستاد.کارگرها مشغول تخلیۀ بار کشتی بودند که یک نفر آمد و گفت:" سلطان دستور داده هر بازرگانی که به این شهر وارد می شود،باید چند خط شعر روی این پوست بنویسد."

پریدم جلو و پوست را چنگ زدم.چند نفر،به خیال این که می خواهم پوست را بخورم، به طرفم حمله کردند. بادبان را گرفتم و رفتم بالا.هرچه سعی کردم به آنها بفهمانم که من هم می خواهم خطی بنویسم،متوجه نشدند.همه پوزخند می زدند و به ادا و اطوارم می خندیدند. ناخدا جلو آمد و گفت:" بگذارید کارش را انجام بدهد.به خدا این یک بوزینه معمولی نیست."

از بادبان پایین آمدم.قلم را توی مرکب زدم و شروع کردم به نوشتن.یک بیت شعر به خط نستعلیق نوشتم و یک بیت به خط شکسته.همه با تعجب نگاهم می کردند.یکی از بازرگان ها گفت:" پناه بر خدا... تا به حال بوزینۀ خطاط و دانشمند ندیده بودیم!"

هر کدام از بازرگان ها خطی نوشتند و فرستادۀ پادشاه،آنها را به قصر برد.ساعتی نگذشته بود که چند نفر آمدند و خبر آوردند که پادشاه، خط تو را پسندیده و دستور داده به قصر بروی. همه شروع کردند به خندیدن و مسخره بازی درآوردن.من هم برای این که دلم خنک شود،برای شان  شکلک درآوردم.

مامورهای دربار،لباسی از مخمل به تنم کردند و به بدنم عطر مالیدند.با زبان اشاره ،از ناخدا خداحافظی کردم و به طرف قصر به راه افتادم. هرکس چشمش به من می افتاد،با صدای بلند می خندید و مسخره ام می کرد.تا چشم پادشاه به من افتاد،زد زیر خنده.

- این بوزینه را لباس مخمل پوشانده و برای من آورده اید؟

- بله قربان،همین بوزینه بود که آن خط را نوشت.

زمین را بوسیدم و دوزانو روی زمین نشستم.پادشاه و حاضرین از رفتار من تعجب کردند.

- غذا بیاورید!

آوردند؛انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها. نشستم و با ادب و احترام تمام، غذا خوردم و دست هایم را هم شستم.

- قلم و کاغذ بیاورید!

آوردند.نشستم و با انگشت های پشمالویم،چنان خطی نوشتم که همه انگشت به دهان ماندند.

- شطرنج بیاورید!

آوردند.جلو رفتم و با چند حرکت، شاه را مات کردم.

- دختر ما را در اینجا حاضر کنید!

دختر پادشاه حاضر شد،اما تا چشمش به من افتاد،رویش را پوشاند.

- چرا صورتت را از این بوزینه می پوشانی؟

- چون این بوزینه نیست،یک آدم است که فلان دیو،او را به این شکل درآورده .

شروع کردم به ورجه وورجه کردن و داد و فریادزدن.می خواستم به پادشاه بفهمانم که دخترش درست می گوید.

-ساکت شو،فهمیدم!

از خوشحالی به گریه افتادم.هرکس آنجا بود، به حالم غصه می خورد.

پادشاه از دخترش پرسید: تو علم جادو  را از چه کسی یاد گرفته ای؟

- از یک پیرزن صد ساله.

- بسیار خوب،آیا می توانی این بوزینه بیچاره را به وضع اولش برگردانی؟

-بله پدر، من حتی می توانم تمام سنگ های مملکت تو را به شکل ماهی دربیاورم.

- لازم نیست ...هرچه زودتر این مرد را از بوزینگی خلاص کن که می خواهم او را وزیر خود کنم.

دختر پادشاه، کاردی برداشت، دایره ای روی زمین کشید،حروفی در آنجا نوشت و چیزی زیر لب خواند.قصر تاریک شد،رعد و برقی زد و ناگهان آن دیو لعنتی ظاهر شد.تا چشمم به او افتاد، دویدم و پشت ستونی پنهان شدم.

دیو به شکل شیر درآمد و غرش کنان،به دختر پادشاه گفت:"چه طور جرات کرده ای مزاحم من شوی؟"

دختر پادشاه،یکی از موهای خود را کند و چیزی زیر لب خواند. ناگهان آن مو، تبدیل شد به یک شمشیر و شیر را از وسط نصف کرد.سر شیر به شکل عقرب درآمد، دختر شد مار و با هم گلاویز شدند.عقرب عقاب شد و مار،لاشخور.با هم جنگیدند.عقاب گربه ای سیاه شد و دختر،گرگ.مدتی با هم زد و خورد کردند.دیو یکدفعه تبدیل شد به اناری بزرگ و افتاد روی زمین و دانه هایش پخش شد به این طرف و آن طرف.دختر پادشاه هم،خروس شد و تند و تند، دانه های انار را برچید.یک دانه انار،میان حوض افتاده بود.خروس،با سر و صدای فراوان،پرید توی آب و تبدیل شد به یک نهنگ و به دیو حمله کرد. از دهان و چشم و بینی دیو، آتش بیرون می ریخت.داشتم از پشت ستون به آنها نگاه می کردم که ناگهان شعله ای به طرفم آمد و چشمم را سوزاند.از درد به خودم پیچیدم.در همین لجظه،شعله ای به پادشاه خورد،ریشش سوخت و دندان هایش ریخت.چند نفر از درباری ها هم به زمین افتادند و خاکستر شدند.

قصر در سکوت فرو رفته بود.از دختر پادشاه و آن دیو لعنتی خبری نبود و فقط مشتی خاکستر روی آب به چشم می خورد.همه با ناراحتی به حوض نگاه می کردیم که ناگهان دختر زیبای پادشاه از میان آب بیرون پرید.کاسه ای آب از حوض برداشت،زیر لب چیزی خواند و آب را پاشید روی بدن من.تا به خودم آمدم،دیدم تبدیل شده ام به یک آدم؛ با همان شکل و قیافه همیشگی و لباس های قبل از بوزینگی.با این تفاوت که حالا یک چشم بیشتر نداشتم.

خدا را شکر گفتم،زمین را بوسیدم و از پادشاه و دخترش تشکر کردم.دختر زیبا،با صدایی گرفته گفت:" پدرجان، من هم به زودی می میرم، چون آن دانه انار را نتوانستم بخورم و دیگر..."

هنوز حرف دختر پادشاه تمام نشده بود که صاعقه ای آمد، به سینه اش خورد و خاکسترش کرد.کاش من می مردم و آن دختر زیبا زنده می ماند.پادشاه مثل یک بچه گریه می کرد.زن های پادشاه و خدمتکارها،صورت خود را چنگ می زدند و موهای شان را می کندند.من هم پشت ستونی پنهان شده بودم و اشک می ریختم.خجالت می کشیدم به پادشاه نگاه کنم.

ناگهان نگاه پادشاه به من افتاد و با عصبانیت فریاد زد:" ای بوزینۀ آدم نما، وجود تو شوم است و باعث بدبختی. تا سرت را از تنت جدا نکرده ام از برابر چشمم دور شو!"

مامورها با مشت و لگد، از قصر بیرونم انداختند.

غمگین و ناراحت و با یک چشم، در کوچه ها راه می رفتم و به بخت بد خودم لعنت می فرستادم.مدت ها در آن شهر سرگردان بودم.همه از من فرار می کردند. کسی به من کار نمی داد و مجبور بودم با گدایی شکمم را سیر کنم.یک روز،پنهانی سوار یک کشتی شدم و از این شهر سر درآوردم.از آن زمان تا به حال، با گدایی روزگار می گذرانم.امروز هم برای لقمه ای نان، درِ این خانه را زدم که این بانوی نازنین،در را به رویم باز کرد و دلش برایم سوخت؛ به من نان و حلوا و آب داد و پرسید:"پدرجان،چرا چشمت کور شده؟"داشتم سرگذشت خود را برای او تعریف می کردم که شما از راه رسیدید.بقیۀ ماجرا را هم که خودتان بهتر می دانید...خدا شما را حفظ کند و به سفره تان برکت بدهد! دعا می کنم که هیچ وقت مجبور نشوید مثل بوزینه ها زندگی کنید.خدانگهدار شما!

زن و شوهر،با گدای یک چشم خداحافظی کردند و به اتاق برگشتند،مرد خمیازه ای کشید و گفت:" من که یک کلمه از حرف هایش را باور نکردم.آخر چه طور ممکن است یک آدم به بوزینه تبدیل شود؟"

زن، دستی به صورتش کشید و رفت تا اشک هایش را پاک کند.


برچسب ها: بازآفرینی هزار و یكشب ،

سپهر افغان
چهارشنبه 3 شهریور 1389 10:18
جناب مزینانی درود
وبلاگ کودکانه هاهاها ایجاد شده و منتظر قدوم شما استاد گرانگهر است. در ضمن به سیاهه دوستان افزون شدید.
ما را از راهنمایی محروم نفرمایید
دوستدارتان
سپهر افغان
زنبوردار
یکشنبه 10 مرداد 1389 14:20
زنبوردار
شنبه 19 تیر 1389 02:50


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.