تبلیغات
آب یعنی ماهی - شاعر.دات.كام
پنجشنبه 13 خرداد 1389

شاعر.دات.كام

   نوشته شده توسط: محمدکاظم مزینانی    

من كه بودم؟

یك جنین هشت ماه و بیست و دو روزه

كه مادرم مرا زایید

روی یك ایوان قدیمی

با دهان روزه

 

آن روز: دوازدهمین روز از یازدهمین ماه  سال چهل و دو

قابله ی پیر، با قیچی تنبلش

بند نافم را برید

و من با فریادی خونین

 روی خشت افتادم

یا به عبارت دیگر

از بهشت افتادم.

 

قابله گفت:

مبارك است!پسر است

و وقتی از پدر بزرگم مُشتلق گرفت

خندید و گفت:

پیشانی اش بلند است،ولی كمی بزرگ سر است.

 

ساعت دو بود که پس از هشت ماه و بیست و دو روز خون دل خوردن

برای نخستین بار شیر نوشیدم

و لباسی از تترون سفید پوشیدم

در كجا؟

شهر اذان و پسته و باد

با مردمانی هرچه بادا باد

در خانه ای در انتهای ناكجاآباد!

خانه ای پر از مادربزرگ و عمه و عمو

بچه های قدّ و نیم ­قد

پنج­ ظرفی های سركه و آبغوره

و دیگ های سمنو

خانه ی ختنه و گل ختمی

آكنده از بوی قرآن و قنداق های كهنه و نو

و حیاطی كه آسمان آن

 پوشیده بود از شاخه های مو

خانه ای با پرده های گلدوزی­ شده

 دختران باكره

و زیرزمینی نمور

كه بوی بلوغ می داد

خانه ای كه در آن هر كه می گفت "خوشبخت نیستم"

دروغ می داد

 

من در حالی به دنیا آمدم

كه پدرم - آن بنای خوشبخت-

ایستاده بود روی یك چوب­ بست بلند

و سقف می زد

در یكی از خانه های پایتخت

 

 

زمان به کندی می گذشت

لباس های مادرم همیشه بوی ویار می داد

و او هر دو سال یک بار

مثل درخت سنجدِ توی کوچه مان

بار می داد

 

من هنوز شیر می خوردم

که یک روز ناگهان پدرم از گهواره بیرونم گذاشت

چراکه برادرم تازه از راه رسیده بود

و گهواره برای من جایی نداشت

 

من به سرعت بزرگ می شدم

 درخانه ای بزرگ كه درِ پشتی اش به کوچه - باغ ها باز می شد

و درجلویی آن به خیابانی خاكی

كه جاده ی سرنوشت  از آنجا آغاز می شد

 

هفت ساله بودم كه با دست های پدرم آشنا شدم

دست هایی ناگهان سنگین !

كه جنس آن از موزاییك و آجر بود

و از غرور و نجابت،ُپر بود

 

دستانی پرزور و قاطع كه هرازگاهی

از درِ پشتی

 بیرون مان می راند

و این دستان برفی مادر بود كه از در دیگر

پنهانی به درون خانه مان فرا می خواند

 

گفتم كه درِ پشتی خانه ی ما

 به سرزمین خیال و رویا باز می شد

به باغ های نمناك احساس

كوچه- باغ های تاریك، صدای سگ ها و زوزه ی شغال ها وپچ پچِ ارواح

مزارع روشن گندم و شرشر آب و خش­ خشِ داس

 

صدای باغبان هایی كه كفش های شان پر بود از صدای باغبانو1

و دست های سبزشان

 آكنده از بوی انگور و زردآلو و شفتالو

 

و من هفت ساله بودم كه برای یك الاغ گریه كردم

الاغ باركشی كه هر روز از برابر خانه ی ما می گذشت

و گچ و آهك می برد

و چنان دوستم داشت که از حرکت می ایستاد

و با چشم های درشت و مژه های بلند گچ­ آلودش

 آن قدر به من خیره می  شد

كه صاحبش او را به زورِ كتك می برد

 

یك روز در حال گِل بازی بودم

كه پدر بزرگم دستم را در دست های رازآلودش گرفت

به مدرسه برد

و اسمم را نوشت

و نوه اش را برای همیشه به جادوی واژه ها سپرد

 

پدربزرگم همیشه شربت سینه می خورد

و سینه اش همیشه خس و خس می كرد

روی شیشه شربت او

 عكس یك درخت بود

و برای همین بود که پاییز و پیری را  با همه ی وجودش حس می كرد

 

پدر بزرگ،بزرگ بود

به اندازه ی منارِ مسجد تاریخانه

اما مادر بزرگ،كوچك بود

به اندازه ی یك پروانه

و دلش نازك و شكستنی بود

مثل پنج ظرفی های روی تاقچه ی خانه

 

پدر بزرگ، خودش بزرگ بود و دلش كوچك

اما مادر بزرگ، خودش كوچك بود و دلش بزرگ

و به خاطر همین بود كه همه ی منارهای دنیا در دل او جا می شد

و چشم هایش هر روز صبح به سمت مهربانی وا می شد

 

چهارده ساله بودم كه  یك روز با اجازه ی پدر

كبوتری باد آورده را از آنِ خود كردم

وهمان كبوتر بود كه به من آسمان را آموخت

و از همان روز بود که آن پسر چشم­ آبی

به آسمان چشم دوخت

 

و این گونه بود كه در یكی از روزهای شگفت انگیز پانزده سالگی

در حالی که دختر همسایه

كبوترهایم را پر می داد

نخستین شعر خود را سرودم

شعری كه نه قافیه داشت،نه وزن

اما عجیب بوی كبوتر می داد!

 

باغبانو:جیرجیرک (در لهجه دامغانی)

 


amukhandun
یکشنبه 21 آذر 1389 16:20
سلام دنبال اشعار كودكتانم كه اگر موافق باشید در وبلاگ بگذارم و 2-3 تا شاد هم میخواهم اگر موافق باشید برای اجرای برنامه هایم برای كودكان.چی پیشنهاد میفرمایید.ارادتمند كیوان ناظمیانپور
پاسخ محمدکاظم مزینانی : می توانید به كتاب های چاپ شده مراجعه فرمایید. به هر حال از لطف شما ممنونم.
سپهر افغان
شنبه 10 مهر 1389 09:04
جناب مزینانی درود
سپاس از جضورتان .
در زمینه شعر کودک از شما یاری می طلبم . آیا وب مجزایی در این مورد دارید یا می توانید بنده را به وبلاگ های دوستانی که در این زمینه شعر می گویند راهنمایی کنید.

بسیار متشکر می شوم.

دوستدارتان راه به روایت عاشق نابینا
سپهر افغان
مصطفی
دوشنبه 18 مرداد 1389 14:54
قشنگ بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.